....لالا لالا     نخواب سودی نداره      همون بهتر که بشماری ستاره     همون بهتر که چشمات وا بمونه        که ماه غصه اش نشه تنها بیداره      لالا لالا     نخواب  بازم سفر رفت       نمی دونم به کارون یا خزر رفت        فقط دردم اینه مثل همیشه         بدون اطلاع و بی خبر رفت      لالا لالا       نخواب    میدون جنگه       دست هر کی می بینی یه تفنگه      یه عمر دور چشماش گشتم اما      نفهمیدم که اون چشماش چه رنگی       لالا لالا     نخواب  زندونه دنیا       سر ناسازگاری داره با ما        بشین بازم دعا کن واسه اونکه          مارو اینجا گذاشت تنهای تنها         لالا لالا    نخواب اون راه دور          خدا میدونه که حالش چه جوره       تویه خلوت می گم           اینجا کسی نیست         خداییش که دلم خیلی صبوره          لالا لالا       نخواب   تیره است چراغم          مثل آتشفشان می مونه داغم          به جون گلدون ها کم غصه ای نیست          هزار شب شد نیومد باز سراغم           لالا لالا     نخواب   خواب که دوا نیست        دل دیوونه داشتن که خطا نیست         می گن دست از سرش بردار    نمیشه             آخه عاشق شدن که دست ما نیست         لالا لالا   نخواب تنها می مونم      کمک کن قدر چشمات و بدونم            چرا چشمات پر خشم عزیزم           مگه من مثل اون نا مهربونم                لالا لالا     نخواب ماه و نگاه کن           من اسفند و می یارم تو دعا کن           بگو برگرده    پیش ما بمونه              کتاب حافظ و بر دار و وا کن        لالا لالا       نخواب سرما تو راهه           همیشه عمر خوشبختی کوتاه           میگن با یه فرشته اون رو دیدن               دروغ     جون دریا اشتباه           لالا لالا       نخواب تلخ جدایی              کمر خم میشه زیر بی وفایی               تو بیدار باش  همه تو خواب نازن       برای کی بخونم پس لالایی                 لالا لالا        نخواب     تنها یه زرده              اگه طولانی شه مثل یه درده         اگه چشم انتظار باشی که هیچی          دروغ میگی به دل که بر میگرده             لالا لالا      نخواب     اشکت زلاله          مثل بارون پای نخل وصاله            من و تو هم شب و هم قلب و کشتیم        ولی اون چی ؟      چقدر اون بی خیاله...       لالا لالا     نخواب       دنیا خسیسه           واسه کم آدمی خوب می نویسه           یکی لبهاش  تو خواب هم غرق خنده است        یکی پلکاش تو خواب هم خیسه خیسه           لالا لالا      نخواب     عاشق یه سیب             همیشه سرخ و تب دار و غریبه          تا اون بالاست  رسیده است    اما تنهاست            پایین ام که می افته بی نسیبه           لالا لالا       نخواب    اینجا سیاهه      پره اما تو تنگ قصه ماهی               اونی که ما هارو نگه داشت          الهی خواب باشه حالا        الهی...           لالا لالا      نخواب        تا اون بخوابه        بشین اینقدر تا که خورشید بتابه            زمونی که یقین کردم بیدار شد             بخواب با یاد عکسی که تو قاب           لالا لالا       بخواب      بیداره حالا              دیگه باید بخوابیم  پس حالا حالا               بخواب            دیگه تو می تونی بخوابی          ببین خورشید اومد بالای بالا           لالا لالا         اینم بود سرنوشتم            این از امروزم و           این از گذشتم                 نمی خوابم تا تو برگردی یک روز           منم خواب و واسه اون روز گذاشتم

    فهرست اصلی

 

      صفحه ی  نخست سایت

       صفحه ی اول وبلاگ

       نسخه ی موبایل وبلاگ

       عناوین مطالب

       سایت های برتر

       آرشیو روزانه ها

       خوراک فید وبلاگ

       خروجی های وبلاگ

 

 لینک های روزانه

  • نوزادان با مزه!
    عکس از بچه حیوانات



  • عکس هایی فوق العاده جالب
    از لحظات عجیب زندگی!



  • عکس های خنده دار از بوش
    جالب هست!



  • واکسن زدن خانم وزیر/ عکس
    مرضیه وحید دستجردی وزیر بهداشت و درمان ، در حال تزریق واکسن هپاتیت به 17ساله ها



  • موبایل خاتمی و احمدی ن‍‍ژاد
    چقدر با هم فرق دارن!



  • ملاقات کوتاه قد ترین مرد دنیا با بلند قد ترین مرد دنیا
    واقعا جالبه. حتمن ببین.



  • سال 3000 به روایت تصویر !
    چقدر زندگی راحت تر می شه!



  • عکس دیدنی : بزرگ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترین عروسی دنیا
    بیش از ۲۰ هزار زوج جوان از کشورهای مختلف جهان در منطقه “آسان” جنوب “سئول” پایتخت کره جنوبی گرد هم آمدند.



آرشیو کامل لینک های روزانه!

 

لینک دوستان

تمنا
آواره
معلم
من و تو
زیسفون
رز سفید
مثل باران
وفــــــــــا
ترانه آشنا
سازدل دریا
دلشده گان
شمع وجود
آسمانی ها
باران عشق
مرد خاموش
یه ذره محبت
سخن عشق
نشئه تنهایی
عشق مشکی
گل آفتاب گردان
از خاک تا افلاک
شاعران معاصر
کلبه یه دختر تنها
بهشت اینجاست
به سوی موفقیت
فقط به خاطر تو...
بهار بازیچه ی روزگار
آسمان.باران.عشق
زمزمه های دلتنگی
ماهی سیاه کوچولو
آسمان غمگین است
دل نوشته های طلایی
پشت این چشمان سبز
همدل یا....همکلام من
دانسته های یک پرستار
کارت پستال در خواستی
سرگرمی و مطالب جذاب
برای کسی که از همه...
خدایی که همین نزدیکیه
عاشقانه های من برای تو
دانلود برنامه های قابل حمل
یه فنجون قهوه با طعم تمشک
روز نوشت های سربازی
جدیدترین اخبار ماهواره ای
دانلود رایگان با لینک مستقیم

نوای دل

 

Song For Eli

عضویت ایمیل

با نوشتن آدرس ایمیل خود در کادر زیر و تایید آن به وسیله ثبت ایمیل، شما می توانید تمام پست های وبلاگ رو در اولین ثانیه های انتشار در ایمیل خود داشته باشید

آمار وبلاگ

158476

Site Rss

 

  
شبهای برره ! شبهای برره !
سریال شبهای برره
۹۰ قسمت کامل با کیفیت عالی
خودکار نامرئی (تقلب) !
نوشته هایتان را فقط خودتان ببینید !
همراه بااشعه مخصوص (UV)فقط4000ت
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 6 خرداد ماه سال 1388
دسته گلی برای مادر
گریه نکن دخترم                      مادر همیشه اینجاست

مردی در مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش،که در شهر دیگری بـــود، سفارش دهد تا برایش ارسال کند.او وقتی از گل فروشی خارج شد.دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می کرد.مـرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید:«دختر خوب ،چرا گریـه می کنی؟»دختر در حالی که گریه می کرد گفت:«می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رزبخرم،ولــــــی فقط75سنت دارم،در حالی که گل رز 2 دلار می شود.مرد لبخندی زد و گفت:«با من بیا،من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم.»

وقتی از گل فروشی خارج می شدند،مرد به دخترک گفت:«مادرت کجاست؟می خواهی تـو را برسانم؟»دختر دست مرد را گرفت و گفت:«آن جا»و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.مرد او را بـه قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را ان جا گذاشت.مرد دلش گرفت،طاقت نیاورد،به گل فروشی برگشت،دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

شهادت بانوی دو عالم حضرت زهرا سلام الله علیها رو به تمام دوستدارانش تسلیت عرض می کنم. 

نگاه سرد مردم بود و آتش                صدا بین صدا گم بود و آتش
بجای تسلیت با دسته ی گل             هجوم قوم هیضم بود و آتش

حالات جانسوز حضرت زهرا(س) به روایت فضه خادمه :روى ورقة بن عبداللَّه الأزدى، قال: خرجت حاجا الى بیت‏اللَّه الحرام، راجیا لثواب اللَّه رب العالمین، فبینما انا اطوف و اذا انا بجاریة سمرا، و ملیحه الوجه، عذبه الکلام، و هى تنادى بفصاحه منطقها، و هى تقول:
ورقة بن عبداللَّه ازدى روایت نموده است: به امید ثواب خداوند و پروردگار عالمیان به حج بیت‏اللَّه الحرام مشرف شدم. ناگهان هنگام طواف دیدم که دوشیزه‏ى گندم‏گون، نمکین و شیرن‏سخنى با کلام فصیح دعا مى‏نمود و مى‏گفت:
اللهم، رب الکعبه الحرام، والحفظه الکرام، و زمزم والمقام، والشماعر العظام،و رب محمد خیر الانام، صلى اللَّه علیه و آله البرره الکرام، (اسالک) ان تحشرنى مع ساداتى الطاهرین، و ابنائهم الغر المحجلین المیامین.
اى خدا، و اى پروردگار خانه‏ى محترم کعبه، و پروردگار فرشتگان بزرگوار نگاهبان اعمال، و پروردگار زمزم و مقام ابراهیم علیه‏السلام، و جایگاه‏هاى بزرگ و ارجمند مناسک حج، و پروردگار برترین مخلوقات، حضرت محمد- که درود خداوند بر او و خاندان نیکوکار و گرامى او باد!- (از تو درخواست مى‏نمایم) که مرا با سروران پاکیزه‏ام و پسران برجسته و درخشان و خجسته‏ى آنان محشور گردانى.
ألا، فاشهدوا یا جماعه الحجاج والمعتمرین، ان موالى خیره الاخیار، و صفوه الابرار، والذین علا قدرهم على الاقدار، و ارتفع ذکرهم فى سائر الامصار، المرتدین بالفخار.
هان! اى گروه حاجیان و عمره بجا آورندگان، شاهد باشید که سروران من، برگزیده‏ى برگزیدگان، و منتخب نیکان، و از همگان ارجمند مى‏باشند، و یادشان در تمام بلاد بلند و به نیکى یاد مى‏شوند و به لباس فخر آراسته‏اند.
قال ورقة بن عبداللَّه: فقلت: یا جاریه، انى لاظنک من موالى اهل البیت علیهم‏السلام. فقالت: اجل، قلت لها: و من انت من موالیهم؟ قالت: انا فضه امه فاطمه الزهراء، ابنه محمد المصطفى، صلى اللَّه علیها و على ابیها و بعلها و بنیها.
ورقة بن عبداللَّه مى‏گوید: به او گفتم: اى دختر، من یقین دارم که تو از دوستداران اهل‏بیت علیهم‏السلام هستى، وى گفت: بله، گفتم: نامت چیست؟ گفت: من فصه، کنیز فاطمه‏ى زهرا، دختر حضرت محمد مصطفى مى‏باشم، که درود خداوند بر او و پدر و شوهر و فرزندانش باد!
فقلت لها: مرحبا بک و اهلا و سهلا، فلقد کنت مشتاقا الى کلامک و منطقک، فارید منک الساعه ان تجیبنى من مساله اسالک، فاذا انت فرغت من الطواف، قفى لى عند سوق الطعام حتى آتیک و انت مثابه ماجوره. فافترقنا.
گفتم: خیلى خوش آمدى و خیلى خوشوقتم، من بسیار مشتاق کلام و سخن تو بودم، مى‏خواهم یک سؤالى از تو بکنم و تو به من پاسخ دهى. وقتى طواف را به پایان بردى، کنار بازار غله بایست تا من بیایم، خداوند به تو اجر و پاداش دهد. و به این ترتیب از هم جدا شدیم.
فلما فرغت من الطواف و اردت الرجوع الى منزلى، جعلت طریقى عل سوق الطعام، و اذا انا بها جالسه فى معزل من الناس، فاقبلت علیها، و اعتزلت بها، و اهدیت الیها هدیه و لم اعتقد انها صدقه، ثم قلت لها: یا فضه، اخبرینى عن مولاتک فاطمه الزهراء علیهماالسلام، و ما الذى رایت منها عند و فاتها بعد موت ابیها محمد صلى اللَّه علیه و آله و سلم.
وقتى طواف را به پایان بردم، هنگام بازگشت به منزل، راهى را که از بازار غله مى‏گذشت انتخاب نمودم، ناگهان دیدم که وى در گوشه‏اى به دور از مردم نشسته است. نزد او رفتم و او را کنار کشیدم و بدون اینکه قصد صدقه بکنم هدیه‏اى به او دادم، سپس به او گفتم، اى فضه، از سرورت فاطمه‏ى زهرا علیهم‏السلام و وقایعى که بعد از مرگ پدرش حضرت صلى اللَّه علیه و آله و سلم و هنگام وفات وى، از او دیدى به من خبر ده.
قال ورقة: فلما سمعت کلامى، تغر غرت عیناها بالدموع ثم انتحبت نادبه، و قالت: یا ورقة بن عبداللَّه، هیجت على حزنا ساکنا، و اشجانا فى فوادى کانت کامنه، فاسمع الان ما شاهدت منها علیهاالسلام:
ورقة (راوى حدیث) مى‏گوید: به محض اینکه سخن من تمام شد، چشمان فضه پر از اشک گردید و بلند بلند گریست و گفت: اى ورقة بن عبداللَّه، اندوه فرو نشسته و غمهاى نهفته‏ى دلم را بر انگیختى، اینک وقایعى را که من از آن حضرت علیهاالسلام دیده‏ام بشنو.
اعلم انه لما قبض رسول‏اللَّه صلى اللَّه علیه و آله و سلم، افتجع له الصغیر والکبیر، و کثر علیه البکاء، و قل العزاء، و عظم رزوه على الاقرباء والاصحاب والاولیاء والاحباب، والغرباء والانساب، ولم تلق الا کل باک و باکیه، و نادب و نادبه، و لم یکن فى اهل الارض والاصحاب والاقرباء والاحباب اشد حزنا و اعظم بکاء و انتحابا من مولاتى فاطمه الزهراء علیهاالسلام، و کان حزنها یتجدد و یزید، و بکاوها یشتد.
بدان، رحلت رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم دل کوچک و بزرگ را به درد آورد، و بسیار بر او گریستند و صبر همه را به سر آورد، و مصیبت فقدان او بر نزدیکان و یاران و دوستان و احباب و بیگانگان و خویشان سخت بود، و همه‏ى مردان و زنان براى او گریه و ندبه نمودند، ولى در روى زمین و در میان یاران و نزدیکان و دوستان کسى غمگین‏تر از سرورم فاطمه‏ى زهرا علیهاالسلام نبود و وى بیشتر و شدیدتر از همه گریه مى‏کرد. و اندوه او پیوسته تازه و افزون، و گریه‏اش شدیدتر مى‏شد.
فجلست سبعه ایام لا یهدا لها انین، و لا یسکن منها الحنین، کل یوم جاء کان بکاوها اکثر من الیوم الاول. فلما کان فى الیوم الثامن ابدت ما کتمت من الحزن فلم تطق صبرا اذ خرجت و صرخت، فکانها من فم رسول‏اللَّه صلى اللَّه علیه و آله و سلم تنطق.
پس هفت روز ناله‏ى او آرام، و صداى او خاموش نمى‏شد، و هر روز بیش از روز گذشته گریه مى‏نمود، تا اینکه روز هشتم اندوه نهفته‏ى خود را آشکار نمود و نتوانست شکیبایى کند، لذا از خانه بیرون آمد و ناله سر داد، به گونه‏اى که گویى رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم سخن مى‏گوید.
فتبادرت النسوان، و خرجت الولائد والولدان، و ضج الناس بالبکاء والنحیب، و جاء الناس من کل مکان، و اطفئت المصابیح لکیلا تتبین صفحات النساء، و خیل الى النسوان ان رسول‏اللَّه صلى اللَّه علیه و آله و سلم قد قام من قبره، و صارت الناس من دهشه و حیره لما قدرهقهم.
پس زنان شتافتند، و دختران و پسران از خانه بیرون آمدند، و مردم همراه با اشک ریختن و گریه‏ى بلند، ناله سر دادند و از همه سو گرد آمدند، و براى اینکه صورت زنان نمایان نشود چراغها را خاموش کردند، و زنان تصور کردند که گویى رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم از قبر بیرون آمده است، و مردم به خاطر مصیبت آن حضرت مدهوش و متحیر گردیدند.
و هى علیهاالسلام تنادى و تندب اباه: وا أبتاه، واصفیاه، وامحمدا، وا ابا القاسماه، و اربیع الارامل والیتامى، من للقبله والمصلى؟ و من لابنتک الوالهه الثکلى؟
و فاطمه‏ى زهرا علیهاالسلام ندا برمى‏آورد و بر پدر بزرگوارش اینگونه نوحه‏سرایى مى‏کرد:
واى پدرم، واى بر برگزیده‏ى خدا، وا محمداه، وا اباالقاسم، واى بر کسى که بهار و مایه‏ى شادمانى نیازمندان (یا: بیوگان) و یتیمان بود، دیگر چه کسى (مدافع اهل) قبله و جایگاه نمازگزاردن نمازگزاران خواهد بود؟ و دیگر دختر سرگشته‏ى مصیبت‏زده‏ات چه کسى را دارد؟ ثم اقبلت تعثر فى اذیالها و هى لا تبصر شیئا من عبرتها، و من تواتر دمعتها، حتى دنت من قبر أبیها محمد صلى اللَّه علیه و آله و سلم، فلما نظرت الى الحجرة وقع طرفها على الماذنه، فقصرت خطاها، و دام نحیبها و بکاها، الى ان اغمى علیها، فتبادرت النسوان الیها، فنضحن الماء علیها و على صدرها و جبینها حتى افاقت.
سپس در حالى که لباسش بر زمین کشیده مى‏شد و از بسیارى گریه و جارى شدن اشک چیزى را نمى‏دید، آمد و نزدیک قبر پدر بزرگوارش حضرت محمد صلى اللَّه علیه و آله و سلم ایستاد. به محض اینکه به حجره نگاه کرد و چشمش بر ماذنه افتاد، آهسته گام برداشت و پیوسته ناله و گریه نمود تا اینکه بیهوش گردید. زنان به سوى او شتافتند و آب بر صورت و سینه و پیشانى‏اش پاشیدند تا اینکه به هوش آمد.
فلما افاقت من غشیتها، قامت و هى تقول: رفعت قوتى، و خاننى جلدى، و شمت بى عدوى، والکمد قاتلى. یا أبتاه بقیت والهه وحیده، و حیرانه فریده، فقد انخمد صوتى، و انقطع ظهرى، و تنغض عیشى، و تکدر دهرى، فما اجد یا ابتاه بعدک انیسا لوحشتى، و لا رادا لدمعتى، و لا معینا لضعفى، فقد فنى بعدک محکم التنزیل، و مهبط جبرئیل، و محل میکائیل. انقلبت بعدک یا ابتاه الاسباب، و تغلقت دونى الابواب، فانا للدنیا بعدک قالیه، و علیک ما ترددت انفاسى باکیه،لا ینفد شوقى الیک، و لا حزنى علیک.
وقتى به هوش آمد برخاست و فرمود: توانم از بین رفته، و شکیبایى و استقامتم با من یارى نمى‏کند، و دشمنم به من شماتت مى‏کند، و اندوه شدید و درد دلم از افسردگى مرا خواهد کشت. پدر جانم، سرگشته و بى کس و متحیر و تنها شده‏ام، و صدایم خاموش گردیده و نیروى پشتم از بین رفته، و زندگى برایم تلخ، و روزگارم تیره و تار شده است. پدر جانم، بعد از تو کسى را نمى‏یابم که مونس احساس تنهایى من گردد، و اشک چشمم را فرونشاند، و در ضعف و ناتوانى یاورم باشد. بعد از تو آیات محکم قرآن و نزول جبرئیل و آمدن میکائیل همگى برچیده شد.
پدر جانم، بعد از تو اسباب (نیل به مقامات معنوى و اخروى) واژگون، و درها به روى من بسته شد، لذا بعد از تو دیگر، از دنیا خوشم نمى‏آید، و تا زمانى که نفسهایم مى‏رود و مى‏آید خواهم گریست، و شوق من به تو و اندوهم بر تو پایان نمى‏پذیرد.
ثم نادت: یا ابتاه، والباه، ثم قالت:

شعران حزنى علیک جدید -و فوادى واللَّه صب عنید
کل یوم یزید فیه شجونى-و اکتیابى علیک لیس یبید
جل خطبى، فبان عنى عزائى -فبکائى کل وقت جدید
ان قلبا علیک یالف صبرا -او عزاء، فانه لجلید

سپس ندا برآورد: اى پدر جانم، واى بر عقل من، پس فرمود:
به راستى که اندوه من بر تو تازه، و به خدا سوگند دلم عاشق و مشتاق توست و به هیچ وجه از تو روى برنمى‏گرداند.
هر روز اندوه‏هایم افزون مى‏گردد، و افسردگى و شکستگى من از غم تو هرگز از من جدا نمى‏شود.
گرفتارى و مصیبت من بزرگ و سخت است، لذا شکیبایى از من کناره گرفته، و هر زمان گریه‏ام تازه مى‏گردد.
به راستى هرکس که با وجود انس به تو، صبر و شکیبایى کند و یا تسلى بیابد، واقعاً سخت‏دل و قسى‏القلب است.
ثم نادت: یا ابتاه، انقطعت بک الدنیا بانوارها، و زوت زهرتها و کانت ببهجتک زاهره، فقدا سود نهارها، فصار یحکى حنادسها رطبها و یابسها. یا ابتاه، لا زلت آسفه علیک الى التلاق. یا ابتاه، زال غمضى منذ حق الفراق. یا ابتاه، من للارامل والمساکین؟ و من للامه الى یوم الدین؟ یا ابتاه، امسینا بعدک من المستضعفین. یا ابتاه، اصبحت الناس عنا معرضین، و لقد کنا بک معظمین فى الناس غیر مستضعفین. فاى دمعه لفراقک لا تنهمل؟ و اى حزن بعدک علیک لا یتصل؟و اى جفن بعدک بالنوم یکتحل؟ و انت ربیع الدین، و نور النبیین، فکیف للجبال لا تمور، و للبحار بعدک لا تغور؟ والارض کیف لم تتزلزل؟
سپس ندا برآورد: پدر جانم، به واسطه‏ى (رحلت) تو انوار دنیا از بین رفت، و شکوفایى و زیبایى آن که به افروختگى و حسن تو شکوفا و زیبا بود، افسرده شد، و روزهاى دنیا تیره گردیدند.
پدر جانم، تا ملاقات تو پیوسته بر تو تأسف خورده و ناراحت خواهم بود پدر جانم، از زمان جدایى و فراق تو بینایى‏ام از بین رفته است. پدر چانم، چه کسى بعد از تو از بیوگان و بیچارگان دلجویى خواهد کرد؟ و چه کسى تا روز پاداش و قیامت (دادرس) امت تو خواهد بود؟ اى پدر جان، بعد از تو مردم ما را خوار و کوچک شمردند، پدر جانم، بعد از تو مردم از ما رویگردان شدند، در حالى که به واسطه‏ى وجود تو در میان مردم ارجمند و عزیز بودیم و کسى ما را خوار و کوچک نمى‏شمرد. پس چرا در فراق تو اشک نریزم، و اندوهم پیوسته نگردد، و پلکهایم بر روى هم بسته شده و به خواب روم، در حالى که تو بهار و احیا گر دین و نور پیامبران هستى؟ و چگونه بعداز تو کوهها از هم نپاشند و به هم نخورند، و آب دریاها خشک نشود؟ و چگونه زمین نلرزد؟
رمیت یا ابتاه بالخطب الجلیل، و لم تکن الرزیه بالقلیل، و طرقت یا ابتاه بالمصاب العظیم، و بالفادح المهول. بکتک یا ابتاه الاملاک، و وقفت الافلاک، فمنبرک بعدک مستوحش، و محرابک خال من مناجاتک، و قبرک فرح بمواراتک، والجنه مشتاقه الیک و الى دعائک و صلاتک. یا ابتاه، ما اعظم ظلمة مجالسک!، فوا اسفاه علیک الى ان اقدم عاجلا علیک.
پدر جانم، به مشکل بزرگى گرفتار آمده‏ام، و مصیبتم اندک و کوچک نیست. اى پدر جان، مصیبت بزرگ و پیشامد هراسناکى به من روى آورده. باباى من، ملائکه بر تو گریستند و فلکها بازایستادند، لذا منبرت بعد از تو احساس تنهایى مى‏کند، و محرابت از مناجات تو خالى مانده است، و قبرت به واسطه‏ى خاک شدن تو در آن شادمان، و بهشت به تو و دعا و نمازت مشتاق است.
پدر جانم، چقدر تاریکى مجالس تو سخت است. پس همواره بر تو تأسف خواهم خورد تا اینکه به زودى بر تو وارد شوم.
و اثکل ابوالحسن الموتمن ابو ولدیک، الحسن والحسین، و اخوک و ولیک و حبیبک و من ربیته صغیرا، و واخیته کبیرا، و اخلى احبابک و اصحابک الیک، من کان منهم سابقا و مهاجرا و ناصرا، والثکل شاملنا، والبکاء قاتلنا، والاسى لازمنا.
و ابوالحسن امین، پدر دو فرزندت حسن و حسین، و برادر و دوست، و محبوبت به مصیبت گرفتار آمده، هم او که در کوچکى‏اش پرورش دادى، و در بزرگى با او عقد اخوت بستى، و شیرین‏ترین دوستان و یارانت در نزد تو بود، و از همه‏ى آنان (به ایمان) سبقت جست و هجرت نمود و یارى‏ات کرد. مصیبت همه ما را فراگرفته، و گریه ما را مى‏کشد، و پیوسته ناراحت و افسرده‏ایم.
ثم زفزت زفزه و انت انه کادت روحها ان تخرج، ثم قالت:

شعر
قل صبرى و بان عنى عزائى -بعد فقدى لخاتم الانبیاء
عین، یا عین، اشکبى الدمع سحاً -ویک (1) لا تبخلى بفیض الدماء
یا رسول الاله، یا خیره اللَّه -و کهف الایتام والضعفاء
قد بکتک الجبال والوحوش جمعا -والطیر والارض بعد بکى السماء
و بکاک الحجون والرکن و المش -عر یا سیدى مع البطحاء
و بکاک المحراب والدرس -للقرآن فى الصبح معلنا والسماء
و بکاک الاسلام اذ صار فى النا -س غریبا من سائر الغرباء
لو ترى المنبر الذى کنت تعلو -ه علاه الضلام بعد الضیاء
یا الهى، عجل وفاتى سریعا -فلقد تنعصت الحیاه یا مولائى

سپس آهى از دل برآورد و بلند بلند ناله سر داد به گونه‏اى که نزدیک بود روح از بدنش خارج شود، سپس فرمود: بعد از فقدان خاتم انبیاء صلى اللَّه علیه و آله و سلم، شکیبایى‏ام اندک شده و تسلى پیدا کردن از من کناره گرفته است.
اى چشم من، اى چشم من، به شدت اشک بریز، و اشک بریز و در ریختن اشکهایت بخل مورز. اى رسول خدا، اى برگزیده‏ى خدا، و اى پناهگاه ایتام و ضعیفان.
کوهها، و حوش، پرندگان، زمین و آسمان، همگى براى تو گریستند.
اى آقاى من، گیاهان مخصوص، رکن و مشعر نیز همراه با شنزارها (اى مکه) بر تو اشک ریختند.
محراب و درس علنى قرآن تو در صبح و شام نیز براى تو گریه کردند.
اسلام نیز گریست، زیرا بعد از تو در میان مردم از همه‏ى غریبها، غریب‏تر گردید.
اى کاش منبرى را که بر آن بالا مى‏رفتى، مشاهده مى‏کردى که بعد از آن روشنایى،تاریکى آن را فراگرفته است.
اى معبود من، هرچه سریعتر مرگ مرا را برسان، زیرا اى آقاى من، زندگانى براى من تاریک و سخت شده است.
قالت: ثم رجعت الى منزلها و اخذت بالبکاء والعویل لیلها و نهارها، و هى لا ترقا دمعتها، و لا تهدا زفرتها. و اجتمع شیوخ اهل المدینه و اقبلوا الى امیرالمومنین على علیه‏السلام فقالوا له: یا اباالحسن، اى فاطمه علیهاالسلام تبکى اللیل والنهار، فلا احد منا یتهنا بالنوم فى اللیل على فرشنا، و لا بالنهار لنا قرار على اشغالنا و طلب معایشنا، و انا نخبرک ان تسالها اما ان تبکى لیلا او نهاراً، فقال علیه‏السلام: حبا و کرامه.
فضه مى‏گوید: سپس فاطمه‏ى زهرا علیهاالسلام به منزلش برگشت و شب وروز به گریه و ناله‏ى بلند پرداخت به گونه‏اى که اشک چشمش قطع، و آهش آرام نمى‏گرفت (لذا) پیرمردان مدینه گرد آمدند و به خدمت امیرالمؤمنین على علیه‏السلام رسیدند و عرض کردند: اى اباالحسن، فاطمه علیهاالسلام شب و روز گریه مى‏کند، و هیچ‏یک از ما نمى‏توانیم شب در رختخواب راحت بخوابیم، و روز نیز آرامشى در کارها و جستجوى روزى نداریم، ما به تو عرض مى‏کنیم که از فاطمه علیهاالسلام بخواهى که یا شب گریه کند و یا روز. آن حضرت علیهاالسلام نیز با تکریم آنان، سخنشان را پذیرفت.
فاقبل امیرالمؤمنین علیه‏السلام حتى دخل على فاطمه علیهاالسلام و هى لا تفیق من البکاء، و لا ینفع فیها العزاء. فلما راته سکنت هنیئة له. فقال لها: یا بنت رسول‏اللَّه صلى اللَّه علیه و آله و سلم، ان شیوخ المدینه یسالونى ان اسالک اما ان تبکین اباک لیلا و اما نهاراً.
لذا امیرالمؤمنین علیه‏السلام به خدمت فاطمه علیهاالسلام رسید، در حالى که هنوز از گریه آسوده و تسلى پیدا نکرده بود، ولى به محض اینکه على علیه‏السلام را دید، لحظه‏اى آرام گرفت.
حضرت على علیه‏السلام فرمود: اى دختر رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم، پیرمردان مدینه از من درخواست نمودند که از شما بخواهم که یا شب بر پدر بزرگوارت گریه کنى و یا روز. فقالت: یا اباالحسن، ما اقل مکثى بینهم، و ما اقرب مغیبى من بین اظهرهم! فواللَّه، لا اسکت لیلا و لا نهارا او الحق بابى رسول‏اللَّه صلى اللَّه علیه و آله و سلم. فقال لها على علیه‏السلام: افعلى، یا بنت رسول‏اللَّه ما بدا لک.
فاطمه‏ى زهرا علیهاالسلام فرمود: اى اباالحسن، چقدر کم بین آنها درنگ خواهم نمود، و چه زود از میان آنان خواهم رفت. به خدا سوگند، شب و روز ساکت نخواهم ماند تا اینکه به پدرم رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم بپویندم. على علیه‏السلام نیز به او فرمود: اى دختر رسول خدا، هرچه مى‏خواهى بکن.
ثم انه بنى لها بیتا فى البقیع نازحا عن المدینه، یسمى بیت‏الاحزان. و کانت اذا اصبحت قدمت الحسن والحسین علیهماالسلام امامها، و خرجت الى البقیع باکیه، فلا تزال بین القبور باکیه، فاذا جاء اللیل اقبل امیرالمؤمنین علیه‏السلام الیها، و ساقها بین یدیه الى منزلها.
سپس حضرت خانه‏اى در بقیع به دور از مدینه براى او ساخت که «بیت‏الاحزان» نامیده مى‏شود، و فاطمه زهرا علیهاالسلام وقتى صبح مى‏کرد حسن و حسین علیهماالسلام را پیشاپیش خود مى‏انداخت و گریان روانه‏ى بقیع مى‏شد، و پیوسته میان قبرها مى‏گریست. و وقتى شب فرامى‏رسید امیرالمؤمنین علیه‏السلام به سوى او مى‏آمد و او را جلو مى‏انداخت و به منزل مى‏برد.
و لم تزل على ذلک الى ان مضى لها بعد موت ابیها سبعه و عشرون یوما، و اعتلت العله التى توفیت فیها، فبقیت الى یوم الاربعین، و قد صلى امیرالمؤمنین علیه‏السلام صلاه لاظهر و اقبل یرید المنزل اذا استقبلته الجوارى باکیات حزینات. فقال لهن: ما الخبر؟ و مالى اراکن متغیرات الوجوه والصور؟ فقلن: یا امیرالمؤمنین، ادرک ابنه عمک الزهراء علیهاالسلام و ما نظنک تدرکها.
و پیوسته بر این حال بود، تا اینکه بیست و هفت و روز از رحلت پدر بزرگوارش گذشت، و به بیماریى که سرانجام در اثر آن وفات نمود، گرفتار شد. و تا چهل روز پس از آن در دنیا بود. تا اینکه روزى امیرالمؤمنین علیه‏السلام نماز ظهر را خوانده بود و مى‏خواست به منزل بیاید، ناگهان دختران گریان و اندوهناک به پیشواز او آمدند. حضرت به آنان فرمود: چه خبر است؟ و جرا صورتها و چهره‏هایتان را پریشان مى‏بینم عرض کردند: اى امیرالمؤمنین، دختر عمویت زهرا علیهاالسلام را دریاب، و گمان نمى‏کنیم که بتوانى او را (زنده) دریابى.
فاقبل امیرالمؤمنین علیه‏السلام مسرعا حتى دخل علیها، و اذا بها ملقاه على فراشها، و هو من قباطى مصر، و هى تقبض یمینا و تمد شمالا، فالقى الرداء عن عاتقه، والعمامه عن راسه، و حل ازراره، و اقبل حتى اخذ رأسها و ترکه فى حجره.
پس امیرالمؤمنین علیه‏السلام شتابان آمد و به خدمت ایشان رسید، ولى ناگهان دید که حضرتش بر رختخوابى که از پارچه‏ى قباطى (2) مصر بود دراز کشیده، به طرف راست و چپ پیچ مى‏خورد. حضرت على علیه‏السلام عباى خود را از دوش و عمامه‏اش را از سر برداشت و دگمه‏هاى (پیراهن) را گشود، و جلو آمد و سر آن حضرت را گرفت و در دامن خود گذاشت.
و ناداها: یا زهراء، فلم تکلمه، فناداها: یا بنت محمد المصطفى، فلم تکلمه، فناداها: یا بنت من حمل الزکاة فى طرف ردائه و بذلها على الفقراء، فلم تکلمه، فناداها: یا ابنة من صلى بالملائکه فى السماء مثنى مثنى، فلم تکلمه: فناداها: یا فاطمه، کلمینى، فانا ابن عمک على بن ابى‏طالب.
على علیه‏السلام صدا کرد: اى زهرا، ولى حضرت پاسخ نداد، صدا کرد: اى دختر محمد مصطفى صلى اللَّه علیه و آله و سلم، ولى باز حضرت پاسخ نداد، صدا کرد: اى دخترت کسى که زکات را در گوشه‏ى عباى خود حمل کرد و به نیازمندان بذل نمود ، ولى باز حضرت پاسخ نداد. صدا کرد: اى دختر کسى که در آسمان دو رکعت دو رکعت امام جماعت ملائکه شد و نماز گزارد، ولى باز پاسخ نداد. صدا کرد: اى فاطمه، با من سخن بگو، من پسر عمویت على بن ابى‏طالب هستم.
قال :(3) ففتحت عینیها فى وجهه و نظرت الیه و بکت و بکى، و قال: ما الذى تجدینه، فانا ابن عمک على بن ابى‏طالب.
فضه مى‏گوید: حضرت زهرا علیهاالسلام چشم باز کرد و به امیرالمؤمنین علیه‏السلام نگاه کرد، حضرت على علیه‏السلام فرمود: حالت چطور است؟ من پسر عمویت على بن ابى‏طالب هستم. فقالت: یا ابن العم، انى اجد الموت الذى لابد منه و لا محیص عنه، و انا اعلم انک بعدى لا تصبر لعى قله التزویج، فان انت تزوجت امراه، اجعل لها یوما و لیله، و اجعل لاولادى یوما و لیله. یا اباالحسن، و لا تصح فى وجوههما، فیصبحان یتمین غریبین منکسرین، فانهما بالامس فقدا جدهما، والیوم یفقدان امهما، فالویل لامه تقتلهما و تبغضهما!
حضرت زهرا علیهاالسلام فرمود: اى پسر عمو، من در حال مرگ هستم، مرگى که گریز و چاره و پناهگاهى از آن نیست، و من مى‏دانم که تو (مانند هر مرد دیگر) بعد از من نمى‏توانى بر ازدواج نکردن صبر کنى، پس اگر ازدواج نمودى، یک شبانه‏روز را براى همسرت، و یک شبانه‏روز را براى فرزندان من قرار ده. اى ابالحسن در روى آنان فریاد مزن، تا مبادا، غریب و دل‏شکسته شوند، زیرا آن دو فرزند یتیم من (امام حسن و حسین علیهماالسلام) دیروز جدشان را از دست دادند، و امروز نیز مادرشان را از دست مى‏دهند، پس واى بر امتى که آن دو را مى‏کشند و بغض آنها را در دل مى‏گیرند!
ثم انشات تقول:

ابکنى ان بکیت یا خیر هادى، - و اسبل الدمع، فهو یوم الفراق
یا قرین البتول، اوصیک بالنسل - فقد اصبحا حلیف اشتیاق
ابکنى و ابک للیتامى و لا تنس - قتیل العدى بطف العراق
فارقوا فاصبحوا یتامى حیارى - یحلف اللَّه فهو یوم الفراق

سپس این اشعار را سرود و فرمود:
اگر خواستى گریه کنى بر من گریه کن اى بهترین هدایتگر، و اشک بریز، که این روز، روز جدایى است.
اى همدم بتول (و شوهر فاطمه علیهاالسلام)، تو را سفارش مى‏کنم که با فرزندانم (خوب رفتار کنى)، زیرا آن دو (امام حسن و حسین علیهماالسلام) در اشتیاق به من هم سوگند هستند. بر من و نیز بر یتیمانم گریه کن، و هرگز کسى را که به دست دشمنان در صحراى سوزان عراق کشته مى‏شود، (امام حسین علیه‏السلام)، فراموش مکن.
اینان از من جدا شدند و یتیم و سرگشته گردیدند، به خدا سوگند که این روز، روز فراق و جدایى است.
قالت: فقال لها على علیه‏السلام: من این لک یا بنت رسول‏اللَّه هذا الخبر، والوحى قد انقطع عنا؟ فقالت: یا اباالحسن، رقدت الساعه، فرایت حبیبى رسول‏اللَّه صلى اللَّه علیه و آله و سلم فى قصر من الدر الابیض، فلما رانى قال: هلمى الى، یا بنیه، فانى الیک مشتاق. فقلت: واللَّه، انى لاشد شوقا منک الى لقائک. فقال: انت اللیله عندى. و هو الصادق لما وعد، والموفى لما عاهد.
فضه مى‏گوید: حضرت على علیه‏السلام به حضرت زهرا علیهاالسلام فرمود: اى دختر رسول خدا، از کجا خبر دارى که از دنیا مى‏روى، در حالى که وحى از ما رخت بربسته است؟ عرض کرد: اى اباالحسن، همین حالا دراز کشیدم و به خواب رفتم، و محبوبم رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم را در کاخى از مروارید سفید دیدم. به محض اینکه مرا دید فرمود: اى دختر عزیزم، نزد من بیا، که خیلى مشتاق تو هستم. من نیز به ایشان عرض کردم: به خدا سوگند، اشتیاق من به ملاقات شما بیشتر است. فرمود: همین امشب نزد من خواهى بود، و آن بزرگوار در وعده‏ى خود راستگو، و به پیمان خود وفا مى‏کند.
فاذا انت قرات یس، فاعلم انى قد قضیت نحبى، فغسلنى، و لا تکشف عنى، فانى طاهره مطهره، و لیصل على معک من اهلى الادنى فالادنى، و من رزق اجرى، و ادفنى لیلا فى قبرى. بهذا اخبرنى حبیبى رسول‏اللَّه صلى اللَّه علیه و آله و سلم.
پس وقتى سوره‏ى یس را قرائت نمودى، بدان که من به پیمان خود وفا نموده‏ام (و از دنیا رفته‏ام)، پس (از زیر لباس) مرا غسل بده، و لباسم را کنار نزن، زیرا من پاک و پاکیزه هستم، و تنها نزدیک‏ترین بستگانم و کسانى که خداوند پاداش (مودت) مرا به آنان روزى کرده است بر من نماز بگزارند، و مرا شبانه در قبرم به خاک بسپار، که رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم چنین به من خبر داد.
فقال على: واللَّه، لقد اخذت فى امرها، و غسلتها فى قمیصها، و لم اکشف عنها. فواللَّه، لقد کانت میمونه طاهره مطهره، ثم حنطتها من فضله حنوط رسول‏اللَّه صلى اللَّه علیه و آله و سلم، و کفنتها، و ادرجتها فى اکفانها. فلما هممت ان أعقد الرداء، نادیت: یا ام‏کلثوم، یا زینب، یا سکینه، یا فضه، یا حسن، یا حسین، هلموا تزودوا من امکم، فهذا الفراق، واللقاء فى الجنه.
على علیه‏السلام فرمود: به خدا سوگند شروع کردم به تجهیز او، و او را در پیراهنش غسل دادم و آن را کنار نزدم. به خدا سوگند، خجسته و پاک و پاکیزه بود، سپس از باقیمانده‏ى حنوط رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم او را تحنیط نمودم، و کفن او را آماده کردم و او را در میان قطعه‏هاى کفن گذاشتم. وقتى خواستم عبا (و سرتاسرى) را ببندم، صدا کردم: اى ام‏کلثوم، اى زینب، اى سکینه، اى فضه، اى حسن، اى حسین، بیاید و از مادرتان توشه بردارید، که این زمان، زمان جدایى است و دیگر در بهشت با او ملاقات خواهید نمود.
فاقبل الحسن والحسین علیهماالسلام و هما ینادیان: و احسرتا لا تنطفى ابدا من فقد جدنا محمد المصطفى، و امنا فاطمه الزهراء، یا ام‏الحسن، یا ام‏الحسین، اذا لقیت جدنا محمد (ا) المصطفى، فاقرئیه منا السلام، و قولى له: انا قد بقینا بعدک یتیمین فى دار الدنیا.
پس حسن و حسین علیهماالسلام آمدند، در حالى که صدا مى‏کردند: واى بر حسرت و ناراحتى ما به خاطر فقدان جدمان حضرت محمد مصطفى و مادرمان فاطمه‏ى زهرا که هیچگاه خاموش و برطرف نخواهد شد. اى مادر حسن، اى مادر حسین، هنگامى که با جدمان حضرت محمد مصطفى ملاقات نمودى، سلام ما را به او برسان و بگو که ما بعد از تو در دار دنیا یتیم شدیم. فقال امیرالمؤمنین على علیه‏السلام: انى اشهد اللَّه انها قد حنت و انت و مدت یدیها و ضمتها الى صدرها ملیا، و اذ بهاتف من السماء ینادى: یا اباالحسن، ارفعهما عنها، فلقد ابکیا واللَّه ملائکة السماوات، فقد اشتاق الحبیب الى المحبوب.
امیرالمؤمنین على علیه‏السلام فرمود: خدا را گواه مى‏گیرم که فاطمه زهرا علیهاالسلام به شدت گریست و ناله سر داد و دستهایش را دراز کرد و آن دو (حسن و حسین علیهماالسلام) را به آرامى در سینه گرفت، ولى ناگهان هاتفى از آسمان ندا کرد: اى اباالحسن، این دو را از روى فاطمه علیهاالسلام بردار، به خدا سوگند که ملائکه‏ى آسمانها را به گریه درآوردند، زیرا محبوب (حضرت حق) به دیدار محبوب خود (حضرت زهرا علیهاالسلام) مشتاق است.
قال: فرفعتهما عن صدره و جعلت اعقد الرداء، و انا انشد بهذه الابیات:

فراقک اعظم الاشیاء عندى - فقدک فاطم ادهى الثکول
سابکى حسره، و انوح شجوا -على خل مضى اسنى سبیل
الا یا عین، جودى و اسعدینى -فحزنى دائم ابکى خلیلى

حضرت على علیه‏السلام فرمود: آن دو را از روى سینه‏ى فاطمه‏ى زهرا علیهاالسلام برداشتم و شروع کردم به بستن عبا (و سر تا سرى) و در آن حال این ابیات را سرودم:
(اى فاطمه)، جدایى تو نزد من بزرگترین و سخت‏ترین چیز، و فقدان تو دردآورترین مصیبت است.
بر دوست عزیزم که والاترین راه را پیمود با ناراحتى و تأسف خواهم گریست و با اندوه، نوحه‏ سرایى خواهم نمود.
هان اى چشم، اشک بریز و یارى‏ام کن، که اندوه من پیوسته است و بر فقدان دوست عزیزم مى‏گریم.
ثم حملها على یده، و اقبل بها الى قبر ابیها و نادى:
السلام علیک یا رسول‏اللَّه، السلام علیک یا حبیب اللَّه، السلام علیک یا نور اللَّه، السلام علیک یا صفوه اللَّه منى، السلام علیک، والتحیه واصله منى الیک ولدیک، و من ابنتک النازله علیک بفنائک، و ان الودیعه قد استردت، والرهینه قد اخذت، فواحزناه على الرسول ثم من بعده على البتول، و لقد اسودت على الغبراء، و بعدت عنى الخضراء، فواحزناه، ثم واأسفاه.
سپس امیرالمؤمنین علیه‏السلام فاطمه‏ى زهرا علیهاالسلام را برداشت و نزد قبر پدر بزرگوارش گذاشت و صدا کرد:
سلام بر تو اى رسول خدا، سلام بر تو اى حبیب خدا، سلام بر تو اى نور خدا، سلام من بر تو اى برگزیده‏ى خدا، سلام بر تو، و درود از من و از جانب دخترت که به ساحت تو وارد شد، براستى که امانت (شما) برگردانده، و گرو (شما) گرفته شد، پس واى بر اندوه من بر رسول (خدا)، و بعد از او بر بتول (حضرت زهرا علیهاالسلام)، براستى که زمین براى من سیاه، و آسمان از من دور گردیده است، پس واى بر اندوه و ناراحتى و تأسف من.
ثم عدل بها على الروضه، فصلى على فى اهله و اصحابه و موالیه و احبائه و طائفه من
المهاجرین والانصار. فلما واراها والحدها فى لحدها، انشا بهذه الابیات یقول:

ارى علل الدنیا على کثیره -و صاحبها حتى الممات علیل
لکل اجتماع من خلیلین فرقه -و ان بقائى عندکم لقلیل
و ان افتقادى فاطما بعد احمد -دلیل على ان لا یدوم خلیل (4)

آنگاه فاطمه‏ى زهرا علیهاالسلام را به روضه (و مزار رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم) برگرداند و همراه با بستگان و یاران و موالى و دوستداران و گروهى از مهاجرین و انصار بر او نماز گزارد، وقتى حضرتش را دفن نمود و در لحد گذاشت، این ابیات را سرود و خواند: مى‏بینم که مصائب دنیا بر من بسیار است، و هرکس با دنیا مصاحبت کند تا هنگام مرگ مصیبت مى‏بیند.
اجتماع هر دو دوست عزیزى که با هم پیوند دارند به جدایى مبدل مى‏شود، و به راستى که من نزد شما بسیار کم خواهم بود.
اینکه فاطمه علیهاالسلام را بعد از احمد صلى اللَّه علیه و آله و سلم از دست دادم، دلیل بر این است که هیچ دوستى، جاودانى نخواهد بود.

پی نوشت ها
1ـ به نظر مى‏رسد که این کلمه در اصل چنین بوده است: «وابک» و ترجمه نیز بر این اساس صورت گرفته است.
2ـ نوعى پارچه‏ى نازک و سفید که در مصر بافته مى‏شود.
3ـ این کلمه شاید در اصل «قالت» بوده، زیرا راوى حدیث فضه و خانم است، و احتمال دارد که مقصود راوى با واسطه و «ورقة بن عبداللَّه» منظور،و درست باشد.
4ـ بحارالانوار، ج 43، ص 174- 180.


22:56 | سید محمد | داستان کوتاه | نظرات [4]
برو به صفحه اول وبلاگ برای راحت تر خوندن مطالب وبلاگ و نزدیکتر شدن راهتون به سازدل، لطفا در خوراک فید این وبلاگ مشترک شوید برو بالا پرینت این مطلب

حرف دل

دعای حضرت زهرا (س) :
پروردگارا مرا به آنچه روزی فرموده‌ای قانع کن که از آن چه از نعمت‌هایت دارم راضی باشم و مرا با الطاف و محبت‌هایت پوشش بده و برای همیشه به من عافیت، دوری از امراض روحی و جسمی عنایت فرما. پروردگارا مرا ببخش و به من رحم فرما آنگاه که مرا از دنیا می‌بری. پروردگارا در جستجوی آنچه برایم در نظر نگرفته‌ای سرگردان و عاجزم مفرما و آنچه را برایم خواسته‌ای به آسانی و سهولت در اختیارم قرار ده.

شناسنامه کامل من...

اون قدیم ندیم ها

  • فروردین 1387 [8]
  • اردیبهشت 1387 [10]
  • خرداد 1387 [4]
  • تیر 1387 [17]
  • مرداد 1387 [19]
  • شهریور 1387 [27]
  • مهر 1387 [16]
  • آبان 1387 [18]
  • آذر 1387 [19]
  • دی 1387 [25]
  • بهمن 1387 [24]
  • اسفند 1387 [14]
  • فروردین 1388 [13]
  • اردیبهشت 1388 [23]
  • خرداد 1388 [10]
  • تیر 1388 [10]
  • مرداد 1388 [10]
  • شهریور 1388 [5]
  • مهر 1388 [10]
  • آبان 1388 [7]
  • آذر 1388 [2]
  • دی 1388 [7]
  • بهمن 1388 [7]

موضوع بندی

  • آوا [37]
  • شعر [37]
  • عکس [33]
  • مناجات [35]
  • مناسبت [40]
  • دلنوشت ها [35]
  • داستان کوتاه [34]
  • نوشته انگلیسی [34]
  • نوشته های گوناگون [12]
  • جملات کوتاه ولی زیبا [8]

لوگوی سایت

.:: وبلاگ سازدل ::.

عضویت کاربران

به اطلاع  تمام دوستانم در بلاگ اسکای می رسانم که...

برای  ثبت این وبسایت در خبرنامه خود می توانید از آدرس زیر استفاده کنید

Www.Love.Blogsky.Com

جستجو در وبلاگ

 

     عناوین آخرین یادداشت ها

  • آخرین پست
  • آخرین ولنتاین
  • جاده زندگی
  • تورو دوست دارم
  • آهنگ بی کلام گیتار
  • ساده ترین لذت های زندگی
  • زندگی غریبی است

Page Rank Check

 استاندارد وب پارسی

  Home | Weblog | Mobile | Posts | Links | Best | Rss | Feeds | Profile |

    Copyright © 2007-2009 Sazedel.Com. All rights reserved | Designed By: Sazedel.Com                                هرگونه کپی برداری از این وبسایت مجاز است. حتی بدون ذکر نام منبع